توکایی در قفس

داستانی از نیما یوشیج
از آخرهای زمستان به این طرف عروس- توکا در قفس بود. قفس از چوب بود ومیله های نازکی از آهن داشت. صاحب قفس از لای این میله ها به توکا آب و دانه می داد و خوشحالیش این بود که توکا در بهار برایش آواز می خواند. صبح ها که سر کار می رفت قفس توکا را هم با خودش می برد و آن را به شاخه یک درخت آویزان می کرد و بعد دنبال کارش می رفت. صاحب قفس ظهر پیش توکا می آمد و از دانه های برنج ناهارش به او می داد و می گفت: ؛ بخوان؛. توکا هم برای او می خواند. آنقدر می خواند تا او ناهارش را می خورد.
اما توکا دلگیر بود. خسته می شد. خوشش نمی آمد که آوازش اینجور بیخود حرام می شود. بدتر از همه اینکه در قفس بود. زمستان هم که برای او فصل کار و جنبش نیست برایش به اندازه دو سه زمستان طول کشیده بود. حالا که دیگر بهار است از آن هم طولانی تر خواهد بود.

